خرید بک لینک
همیشه آرزو میکردم یک شب برفی یک جایی درست کنار پنجره ی اتاقم رو به جاده

باریدن برف را نظاره کنم ،قهوه بخورم ،از ته دل عمیق بخندم و به ماشین های که

روی برف لیز میخورند دقیق نگاه کنم و بخوانم رفتی و آسمان به حرف آمد

تو نبودی چقدر برف امد


برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:32

اتاق عمل خیلی جذاب و وحشتناک بود:-! همه ی تکنسینا و خود دکترم همش مسخرم می کردند و میخندیدیم کلا جو باحالی بود الانم ž

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 16:12

دمدمه های تاریکی هوا بود.چمدان به دست و با سرعت از میان انبوه ماشین ها و هیاهوی مردم می گذشت ...مضطرب بود و امیدوار... باد از لابه لای موهای ملتهبش می گذشت و عطر دلنشین گیسوانش را به دست هوا می سپارد.. اما او تمام نفس هایش پر بود از هوای ماندن ...از هوای بودن... انگار تمام غریبه های شهر برایش آشنا می آمدند...دوست داشت درآن لحظه همه را در آغوش بکشد و دست تک تکشان را به گرمی بفشارد اما دیگر خیلی دیر بود...به ساعت مچی اش نگاه کرد ...و بعد به فرودگاه ..و بعد به مردمان و شهری که بی اعتنایی اش می کردند.. چمدان را در دست فشرد و با خود گفت :چه رفتن ها که می ارزد به ماندن های پوشالی...برچسبها: ذهن_پریشان_خودم , سیمین بهبهانی

برچسب: نویسنده: ایلیا مرادی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 16:12

صفحه بندی